
هر كی می گه عاشق و بی قرارتم دروغه
هر لحظه با گریه در انتظارتم، دروغه
هر كی می گه رفیقتم، دشمن جونه
پیمونه ی محبتش، ساغر خونه
هر كی می گه اسیر اون نگاهتم، دروغه
تو لحظه های خستگی پناهتم، دروغه
هر كی برای گریه، شونه هاش پناهه
رخش چو روز روشن و دلش سیاهه
رنج پیاپی مكش ای مهربون
مست دقایق مشو ای بی نشون
قدر دل غمزده ات را بدون
دست ارادت مده با هر كسی
عطر گل یاس ندارد خسی
آخر قصه به كجا می رسی؟

حسنک کجایی؟؟؟

گاو ما ما می کرد .
گوسفند بع بع می کرد.
سگ وق وق می کرد.
و همه با هم صدا می زدند حسنک کجا ئی؟
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.
حسنک مدت زیادی است که به خانه نمی آید.
او به شهر رفته است و در آنجا
شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند
او هر روز صبح بهجای غذا دادن به حیوانات
جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست
.چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد
کبری گفت که تصمیم بزرگی گرفته است.
کبری تصمیم گرفته حسنک را رها کند
و دیگر با او چت نکند چون با پترس چت می کرد.
  
پترس همیشه پای کامپیوتر نشسته بود
و چت می کرد. پترس دید که سد سوراخ شده اما
انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود!
او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر
می شکند. پترس در حال چت کردن غرق شد.
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت
با قطار به آن سرزمین برود
اما کوه روی ریل ریزش کرده بود
ریز علی دید که کوه ریزش کرده
 
اما حوصله نداشت
ریزعل سردش بود و
نمی خواست لباسش را درآورد
ریزعلی چراغ قوه داشت
ا ما حوصله ی درد سر نداشت !قطار
به سنگ برخورد کرد و منفجر شد .
کبری و مسافران قطار مردند
. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.
خانه مثل همیشه سوت وکور بود.
الان چند سالی است که کوکب خانم همسر
ریزعلی مهمان نا خوانده ندارد.
او پول ندارد تا شکم مهمان را سیر کند
. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید
چوپان دروغ گو به او گوشت خر فروخت
اما او از چوپاندروغگو گله ندارد
چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد!

 
|